تبليغاتX
myBlog
امروزو به همه مامانای گل تبریک می گم....امیدوارم همیشه سالم و خوشحال باشین.
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 15:9 توسط جیکو |

دوستای مهربونم سلام. ببخشید فعالیتم از هر جهت (سر زدن به شما و نوشتن توی وب خودم) کم شده. باور کنین بی دلیل نیست. تو دانشگاه وقت آزاد ندارم و خونه هم  که میام به شدت خسته و خواب آلودم.  ازینکه فراموشم نکردین و هنوز بهم سر می زنین خیلی ممنونم. قول می دم که جبران کنم. دوستون دارم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 19:20 توسط جیکو |

امیدوارم سال ۱۳۹۱ واستون سرشار از شادی باشه. عیدو پیشاپیش تبریک می گم. یه مدت نتونستم بیام پیشتون. ببخشید.

سحر یه میل واسم فرستاده که متنشو می ذارم:

اموخته ام که
با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه، رختخواب خريد ولي خواب نه، ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد
ولي احترام نه، مي توان کتاب خريد ولي دانش نه، دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب
خريد، ولي عشق را نه.

آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي
به دور از جدي بودن باشيم
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است
آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند
آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند
آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به
دست بياورم
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد
آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم
آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد

چارلی چاپلین

 

من زمان زيادي در سيرک زيسته ام
وهميشه وهر لحظه براي بند بازان روي ريسمان لرزنده نگران بودم.
اما اين حقيقت را بگويم که مردم بر روي زمين استوارو گسترده
بيشتر از بند بازاني که روي ريسمان لرزنده هستند سقوط مي کنند.
بخشی از وصیت اش به جرالدین

پ.ن. به وب همه سر زدم. برای اکثر دوستام تونستم کامنت بذارم به جز چند مورد از جمله لمیای مهربونم، ثمین عزیزم، پگاه جون ، بانوی متاهل،اقاقیای عزیز و آفاق خانوم. دوباره سعی می کنم ولی به خاطر دیر شدن عذرخواهی می کنم.
برای آفاق جون این کامنتو گذاشتم که با ارور متن تبلیغاتی!!! مواجه شدم:
[بوسه][قلب][قلب][قلب]
خییییییییلیییییییییییی ازینکه به فکرم بودین ممنونم آفاق جونم.[قلب]
امیدوارم سال خوبی پیش رو داشته باشین. بهترین هارو واسه خودتون و خونوادتون آرزو می کنم. این نصیحتتون رو هم آویزه گوشم می کنم.[نیشخند]
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 19:53 توسط جیکو |

یادم رفت واستون تعریف کنم! خاطره حذف و اضافه این ترمو!

ازونجایی که جیکوتون ترم آخرش بود، راهی جز انتخاب هر 15 واحد باقی مانده اش نداشت! اما این "هر 15 واحد" بد جوری اذیت کرد!

روز انتخاب واحد پس از 1 ساعت و چهل و پنج دقیقه تلاش موفق به اخذ 7 واحد شدم! مشکل مختص من نبود! سایت مبارک دانشگاهمون روزای انتخاب واحد قاطی می کنه! یه نمونه اش اینه که واسه دانشجویان روزانه ارور می ده که مشکل مالی دارین ولی بچه های شبانه جلو چشامون واحداشونو می گیرن و دلمونو می سوزونن! در نتیجه ظرفیت پر می شه و ما بدبخت می شیم.

آخرش 8 واحدم موند واسه حذف و اضافه. که سه واحدشو اینترنتی گرفتم وپنج  واحدشو نتونستم. از این 5 واحد 3 تاشو تو سایت نمی تونستم بگیرم (در حالی که قبلا با کارشناس آموزش صحبت کرده بودم و قرار بود مشکلو حل کنه واسم) و دو واحد عمومی اصلا ارائه نشده بود.  رفتم نزد کارشناس گروهمون فرمودند برو پیش خانوم ک (کارشناس آموزش) رفتم و پشت صف طویل دانشجویان ایستادم. این صف که می گمو تا نبینین نمی تونین تصور کنین. از ساعت 12:30 تا 14:45 واستادم تا نوبتم شد. به خانومه کد درس سه واحدیو دادم. وارد کرد و گفت: این که ظرفیتش پره!

جیکو در آستانه بیهوش شدن: دو ساعته که تو صفم. خالی بود پر شد. ترم آخرمو ....

خانومه: برو به آقای ... (کارشناس گروهمون که اتاقش طبقه بالاس) بگو ظرفیتو اضافه کنه.

جیکو: خو من تا برم و بیام تو صف واستم باز پر میشه دیگههه!!

خانومه شانه ای بالا انداخت و بعد از لحظاتی چون نگاه ملتمسانه جیکو رو دید گفت: به آقای ... بگو باهام تماس بگیره!

جیکو با سرعت نور خودشو رسوند بالا و ظرفیتو اضافه کرد و دوید پایین و  ... بخوام بگم با چه سختی این سه واحدو گرفت حوصله تون سر می ره!

اما دو واحد عمومی که دانشکده عظیم فنی ارائه ننموده بود! یه برگه پشت و رو که بچه های سال اخر امضا کردن و درخواست ارائه درس عمومی دادن هم به چشم کسی نیومد! می گفتند چون ترم آخرتونه باید فرم بگیرین که به دانشکده های دیگه معرفیتون کنیم و عمومیو با اونا بگیرین...فرم پر کردیم و امضاها گرفتیم اما چه فایده که همه دانشکده ها می گفتن باید صبر کنین تا حذف و اضافه تموم شه تا اول دانشجوهای خودمون درسو بگیرن. موندیم. یک روز مونده به موعود گفتن علوم پایه پر شده! فرداش کله سحر رفتم کشاورزی. کارشناسان آموزش مشغول تناول صبحانه!

جیکو واسه یه آقایی توضیح داد که واسه چی اومده...ایشون با بی تفاوتی: به اون خانوم بگو.

جیکو جملاتشو واسه خانوم گفت. خانومه با لحنی خشن و صدایی بلند و اخمی وحشت آور: چییییییییییی می گییییییییی؟

جیکوی متعجب یک بار دیگه همون جمله ها رو تکرار کرد.

خانوم: پر شده!

جیکو: همه دانشکده ها پر شده و ترم آخرم. اگه امکان داره یه نفر به ظرفیت اضافه کنین!

خانوم: نمی شه...مگه اینکه آقای مهندس بگن و با دست به اوشون اشاره کرد.

جیکو یه بار دیگه مشکلو واسه آقای مهندس توضیح داد اما ایشون رو به اون اولیه: ازین به بعد هر کی می خواد مهمان شه راه ندین تو و از همون جا برش گردونین!

واسه اینکه سرتونو درد نیارم خیلی خلاصه کردم مطلبو. چی بگم از اینکه عده ای می گفتن واسه دو واحد عمومی نه ترمه شین مگه چیه!!! از اینکه دوستام رفتن دانشکده ای که باید درسو ارائه می داد و بهشون توهین شد و با بدترین نوع برخورد مواجه شدن. از اینکه می گفتن معرفی به استاد هم نمی دیم! یکیشون می گفت برین به دانشکده منابع طبیعی که شهرش یکی دو ساعت با شهر دانشگاهمون فاصله داشت! مدیر آموزش می گفت برین با معاون آموزشی حرف بزنین...معاون آموزشی می فرستاد پیش معاون آموزشی یه دانشکده دیگه و ... اینا همه در حالی بود که دانشگاه موظف بود درسو ارائه کنه! حدود 80 درصد بچه های ترم آخر این دو واحدو می خواستن! کی فکر می کرد عمومی ترم آخر ارائه ندن!!!  

با کورسویی از امید رفتم دانشکده معماری و هنر. ( دوستام ساعتی که کلاس "انسان در اسلام" این دانشکده تشکیل می شد کلاس داشتن، من تنها رفته بودم.)

می تونم بگم برخورد خوبشون یادم انداخت دانشجو هم آدمه! یه خاطره خوب از آقایی که کارمو راه انداخت همیشه تو ذهنم می مونه. اولش یه جوری نیگام کرد که فک کردم نمی شه ولی بعدش درسو واسم گرفت. بعدا فهمیدم ظرفیت پر بوده و آقاهه دلش سوخته بود و یکی اضافه کرده بود. (چون دو تا از دوستام بی خیال تداخل شدن و رفتن همون جا و اون آقاهه گفته بود صبح یه خانومی اومد و با مسئولیت خودم یکی به ظرفیت اضافه کردم، چون فقط همین یه گروهه و بیش از حد شلوغه نمی شه. اگه گروه معارف اجازه بدن، ظرفیتو زیاد می کنم اما معارفی ها گفتن: اصلا نشد داره...اون دانشکده مهمان نمی گیره!!!)

دوستام هنوز درسو نگرفته بودن اما سه روز بعد معاون آموزشی لطف کردن و کارشونو راه انداختن تا بتونن دانشکده تربیت بدنی مهمان شن. خدا رو شکر کار اونام حل شد.

همه اینا رو گفتم که به اینجا برسم:

هفته پیش کلاسمون تشکیل نشد. رفتیم اما استاد نیومده بود. امروز اولین جلسه ای بود که با بچه های نقاشی و گرافیک و موسیقی توی یه کلاس نشستم. کلاسی که می تونست کسل کننده باشه اما نبود! انصافا فضای دانشکده هنر خیلی لطیفه! روحیه دانشجوهاش شادتره. نقاشی هاشون، مجسمه هایی که ساخته بودنو دیدم. یه میز گذاشته بودنو روش سفره هفت سین چیده بودن. یه ماهی کوچولو توی تنگ. آینه و هفت تا سین. اینقد که این بچه ها سرزنده و مهربون بودن، استادو هم مث خودشون کردن...تا جایی که با کمال میل راضی شد کلاسو نیم ساعت زودتر تعطیل کنه تا بچه ها به کنسرت موسیقی سنتی دانشگاه برسن.

من رشته خودمو دوس دارم. محیط دانشکده فنی... بعضی استادام...هم دانشکده ای هامو ولی به نظرم می شه هر جایی سرزنده و شاداب بود! چرا باید به خودمون تلقین کنیم که خشک و جدی هستیم؟! چرا باید تند و پرخاشگر باشیم؟ ترشرویی قبل از هر چیز به خودمون ضربه می زنه...می دونیم ولی بی توجهی می کنیم! (سوء تعبیر نشه. اصلا منظورم این نبود که همه فنی ها خشک و عبوسنا! بخش عظیمی از اساتید ما هم مهربون و خوش مشربن. تازه آدمایی که ظاهر جدی اما قلب مهربون دارنو بیش از هر گروه دیگه ای دوس دارم. منظورم جو حاکم بر دانشکده بود. شاید یه چیزایی بیانش راحت نباشه. خلاصه بخوام بگم محیطش دوستانه و صمیمی تره. )

جدای از اینها چون بخشی از بچه های این کلاس ترم اولی بودن، کلی تجدید خاطره شد واسم. من که صبح با افسردگی پسا سرماخوردگی پا شده بودم تو این کلاس اینقد سوژه واسه خندیدن بود که حالم خوبِ خوب شد.

هر چی که باشه هر چقدر هم که به دانشکده خودم تعصب داشته باشم باید بگم این کلاس واسه تنوع خوبه. تازه رو به روی دانشکده هم یه پارکه. من هم تو هر حالی باشم حتی اگه از دور آدمایی رو ببینم که می رن پارک ذوق می کنم و خوب می شم!  خوشحالم که اول هفته ام اینجوری شروع می شه. بعد از اون همه فشار عصبی واسم لازم بود.

پ.ن. مشکل انتخاب واحد مختص این ترم نبوده فقط.  کابوس رو قبلا در این خصوص نوشتم.


برچسب‌ها: خاطرات دانشجویی, خاطرات
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 0:48 توسط جیکو |

سلام  

تا چه حد با سرویسای دانشگاه ما آشنایی دارین، نمی دونم. تا همین حد بدونین که هر کی زودتر پرید تو، روی یه صندلی خودش می شینه، بغلش کیفشو می ذاره، دو تای پشتی رو با کتاباش و دو تای جلویی رو با دستان مبارکش کنترل می کنه تا مبادا فرد بخت برگشته ای که بعد از اون وارد شده، بشینه و دو ستای عزیزش که از بیرون جییییغ می کشن واسه ما هم جا بگیر! سرپا وایسن!! سیستمیه واسه خودش!

در روزی از روزهای زمستانی جیکویی منتظر سرویس بود طبق معمول! از قضا معجزه ای رخ داد و سرویس جایی توقف نمود که درش دقیقا روبروی اون وا شد! جیکو سرفراز و شاد رفت تو و همون جلوها نشست و با روی گشاده به هم دانشگاهی های عزیزش که از رو سر هم می پریدن که خودشونو به یه صندلی برسونن، چشم دوخت. دوستی همراه جیکو نبود. بغل دستی ش کنار پنجره نشسته بود و هندزفری در گوش، به موسیقی ملایمی گوش میداد! (نمی دونم من خیلی گوشام تیز بود یا اون مشکل شنوایی داشت! به هر حال صدای آهنگشو می شنیدم! خیلی واضح! قشنگ بود! دوس داشتم آهنگاشو!!) صبح زیبایی بود! عده ای سرپا بودند و این برای جیکو صحنه غریبی نبود! خو طفلی خیلی نشستنو تجربه نکرده بود! یه خانوم و دختر کوچیکش هم توی سرویس بودن! از اینکه اونا توی سرویس دانشجوها چی کار می کردن اطلاعی در دست نیست ولی سرویسای دانشجویی ما بعضی وختا کارمندهارو هم حمل می کنه! فراوونیه جا! چی میشه مگه؟

5 دقیقه ای که گذشت، دخترکوچولو به صندلی جیکو نزدیک شد و شرو کرد به نااااله کردن که ماااادر جان به دادم برس! دارم از دلدرد می میرم!!! با یه دستش صندلی جلوی جیکوهه رو نگه داشته بود و با چهره ای زار می گفت: خیییلی درد می کنه! خییییلی! می خوام بشینم! مامانه: الهی بمیرم واست! یه کم تحمل کن مامانی! جا نیس که! الان می رسیم می برمت درمونگاه دانشگاه! قوربونت برم! گریه نکن! مامانم گریه می کنه هاااا! جیکو ناظر این صحنه عشقولانه بود! با چهره ای نورانی و چشمانی پر فروغ، کیف لپ تاپ ثقیل بر دوش، پا شد و گفت: بیا بشین! من وامیستم! مامانه: آخخخخخ نه! اینجوری که بد میشه! اینو در حالی گفت که دختر کوچولو نشسته بود! جیکو:  مشکلی نیست! الان می رسیم!

مامانه با یه لبخند: هانیه تشکر کردی از خاله؟ ... حالا که اینجوریه بذا من بشینم تو بشین رو پام! جیکو دو سه قدم رفت عقب تر که خانومه معذب نباشه! خانومه نگاهی به دور و برش انداخت و چون جیکویی ندید، لبخندی بزد!

اثری از آه و فغان چند لحظه پیش نبود. آرامشی حکم فرما بود در سرویس. راننده رادیو روشن کرده بود. موسیقی پخش می شد. جیکو تو فکراش غوطه ور بود که صدای خنده دخترک و مادر محترم، حواسشو جمع کرد! مادر و کودک دست هایشان را به هم کوفتند و بوسه بر صورت هم نثار نمودند. دخترک دوباره خندید. مادر گفت: هیسسسس! می بینه حالا! نمی دونم کجا رفت! دخترک با رضایت و لبخند سر تکون داد، دست روی بینی کوچولوش گذاشت و گفت: هیسسس!

نتیجه:

·         حتما ارزششو داره که 5 دقیقه نقش بازی کنید برای اینکه ده دقیقه باقیمانده تا مقصد رو بنشینید!

·         حالا بچه یه بار دروغ بگه جای دوری نمی ره! عادت نمیشه واسش!

·         دخترک باهوش بود! خیلی طبیعی نقششو ایفا کرد.

·         صبور باشین، وختی پیاده شدین بزنین قدش! شاید جیکوهه پشت کسیه و شما نمی بینینش!

·         رو پیشونی جیکو با فونت درشت نوشته شده: این همون جیکوهه ست! خودشه!! می گین نه؟ اون همه آدم چرا درصدد زدن مخ جیکو براومدن پس؟

·         اگه یه روز یه کودک جیلیز ویلیز کرد واسه جا، اگه می تونین سرپا واستین، بذارین بشینه...شاید راس می گه! به فرض هم دروغ بگه. شما که حالشو ندارین تمام مسیر صدای ناله بشنوین!  ولی بعد از پا شدن از مکان دور نشین. احتمال داره متعاقبا صحنه هایی ببینید که خوشایند نباشه واستون.

عشقولانه مادر و فرزند ادامه داشت...سرویس به دانشگاه رسید. هنگام پیاده شدن مادر، جیکو رو دید دوباره گفت: ببخشیدااا به خاطر ما سرپا موندی!

جیکو: خواااااااااهش می کنم! راهی نبود!

مامانه رو به فرزند: بهتری یا بغلت کنم؟

کودک: خودم میام!

-----------------

از فرصت زودگذر و شیرین اول ترم استفاده بهینه نمودیم و پی در پی وبلاگ را به روز رسانیدیم. از این به بعد همون هفته ای یک بارو میام که هم فکر وخت نازنین شما رو کرده باشم هم خودم به درس و مخشم برسم.

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 12:3 توسط جیکو |

ضمن تشکر از گلابتون بانو و اِماسیس، پست بازی وبلاگی رو می نویسم. البته کوثر عزیزم (دختر شاغل) هم قبلا بیست سال بعدو پیش بینی کرده بود. فعلا از دوستام همینا توی این بازی شرکت کردن. خوشحال می شم بقیه هم بنویسن.  

اول یه کم از ده سال پیش می گم بعد می رم به ده سال بعد:

ده سال پیش در چنین روزی

 من یک جیکوی کوچک بودم با یه عااااالمه آرزوی بزرگ! در صدر این آرزوها ادامه تحصیل وجود داشت. اما به این امر نگاهی خیلی آرمانی داشتم و فکر می کردم اگه خوب درس بخونم به همه خواسته هام می رسم. چیز زیادی نمی خواستم منِ طفلکی! جز اینکه یه کار خوب داشته باشم، پولدار بشم، این پولدار که می گم منظورم خیییییییییلی پولدار بودااا! از نظر اجتماعی آدم موفقی محسوب شم و همه واسم احترام قائل باشن. یه بچه کمالگرا بودم. هر کی هر کار خوبی می کرد یا به جایگاه خوبی می رسید، منم دلم می خواست! یه چیز دیگه م بود...همش دلم می خواس وختی بزرگ شدم به همه آدما کمک کنم. هر کسو با هر گونه مشکلی می دیدم فکر می کردم اگه بزرگ بودم می تونستم کارشو راه بندازم! راهنمایی بودم همش خووو!

ازونجایی که داریم به عید نوروز نزدیک می شیم مطمئنا روزای خیلی خوبی رو می گذروندم! آخه عیدو خیلی دوس داشتم.

معلومه چرا دیگه. عید که می شد، تعطیل می شدیم و مدرسه نمی رفتم. مهمون میومد. مهمونی می رفتیم. از همه مهم تر عیدی می گرفتم!!! فک کنم از الان داشتم مخ مامانو می زدم که ماهی های عیدو بخریم!

هنوزم عیدو دوس دارم. سفره هفت سین هم عالمی داره هاااا. به خصوص بخش آجیلش! هی من پسته هاشو وردارم و هی مامانم بزنه پشت دستم بگه از اینجا ورندار! یادم میره درستش کنم، مهمون میاد آبروم میره. ولی من باز پسته هاشو وردارم! این عادت از کودکی باهامه و به ترکش فکر هم نمی تونم بکنم!!!

داداشم دبیرستانی بود و در حال آماده شدن واسه کنکور. هیچم خوشحال نبود!! 

ده سال پیش خیلی ها هنوز در قید حیات بودن که حالا دیگه نیستن. مثلا بابابزرگم.

ده سال پیش کامپیوتری که داشتم پنتیوم 3 بود و ویندوزم 98. الان گوشه اتاق خاک می خوره نمی دونم چی کارش کنم!

عااااشق سی دی های آموزشی و بازی بودم و مشغول کسب تجربه توی فوتوشاپ و نرم افزارهای این چنینی .تفریح بزرگم ادیت عکسها و عوض کردن زمینه هاشون بود!

چشام هنوز ضعیف نشده بودن! دندونام سااااالم و دست نخورده! از پیش دانشگاهی بود که یکی یکی خراب و توسط دندون پزشک  پر شدن!

.............

ده سال بعد در چنین روزی

من تازه از دیار فرنگ برگشتم و مشغول درست کردن کارامم...آخه قراره هیئت علمی شم. اون موقع دیگه دانشگاه هیچ فرقی با مدرسه نداره ولی من هنوز محیطشو دوس دارم و نمی خوام ازش فاصله بگیرم.

هنوزم عاشق جک و جونورم. یه باشگاه سوارکاری خریدم و یه دنیااا اسب ناز دارم و چن تا مربی خوب استخدام کردم به آموزش بپردازن! اینم کار خیر! دیگه چی می خواین؟؟؟؟

بعد اون گوشه کناراش هم چن تا مرغ و جیکو و سگ پرورش می دم...نه نه! یادم نبود. سگ دیگه نه! بعد از اون هاپویی که خودمو تو بدبختیش مقصر می دونم، اصن دیگه سگ نگه نمی دارم! همون مرغ هم واسم زیاده! مشکلات اون سگ مهربون، از تلخ ترین خاطره هایی که تجربه کردم و بزرگترین اذاب وجدانم.

یه روبات هوشمند سوسک کش اختراع کردم، اسمشم گذاشتم "جیکو" بعد شماها می خرین و میاین اینجا بهم می گین: اِ ... تو آخر کار خودتو کردی و نسل سوسکا رو منقرض کردی! بعد این روبات معروف هم به جهیزیه نو عروسان اضافه شده و دیگه همه خوشبخت شدن!!! و آرامش زندگیشونو فرا گرفته. منم انتقام دقایق سخت زندگیمو گرفتم و دلم خنک شده!

آشپزیم کلی ارتقا یافته. مثلا حال دیگه می دونم وختی سوپ نیمه آماده می خرم نباید همین جوری بریزم تو آب، گرم کنم و به تناولش بپردازم و حالم به هم بخوره و دیگه تا دو روز نتونم لب به غذا بزنم، اول باید دستور طبخ پشتشو بخونم!

هر کی منو می بینه میگه : واااااااا! جییییکووووووو! چی کارکردی دندونات همه سالم شده؟ و من می گم: دندون پزشکا با مطالعه روی سلول های بنیادی فهمیدن چی کار کنن که دندون دوباره در آد. خارجه که بودم، همشونو کشیدم و اینا جدیدا رویش کردن!

وختی داشتم برمی گشتم به وطن، داداشم بهم گفته جیکو! گفتم: ها؟ گفته: دورو برتو خوب نیگا کن و دخترای خوبی رو ببین و یکی شونو واسم انتخاب کن! پیر شدم رفت...بعد من توی هواپیما همش ذوخ کردم واسه خودم...نه به خاطر زن گرفتنشااا واسه اینکه اگه ازدواج کنه و بچه دار بشه، اسم "جیکو" وارث داره دیگه! من که اسم شناسنامه ایشو صدا نمی کنم که

تازه کودک بخت برگشته رو لوس هم می کنم هی مادرش از دستم حرص می خوره ولی به خودم چیزی نمی گه و سر داداشم غر می زنه که به این جیکوی پیر بگو دس از سر بچه م ور داره ازونجایی که داداشم جرئت همچین کاری رو نداره، اون بنده خدا می ره یه وبلاگ درست می کنه و هی از محسنات من می نویسه توش، معروف می شم... منم وبلاگو پیدا می کنم ولی با بزرگواری به روش نمی یارم و در سکوت می خونمش!!! فقط حین خوندن هر ازگاهی یه چیزی می گم و مامان بابام می گن: خل شدی با خودت حرف می زنیییی؟

آخییییش پس تو هواپیما هم حوصله م سر نمی ره ... کلی موضوع هست باید روشون فکر کنم!

می رم سر قراری که ده سال پیش با دوستان گذاشتیم. اون جا می فهمم فافی رفته سر خونه زندگیش و سها یا سپهر (یکیشونا) به دنیا اومدن. گذاشته پیش باباش اومده دیدن ما!

پنج قلوهای مژده هم هستن. (خودش می گه، چرا منو اون جوری نیگا می کنین؟!!) از سر و کولمون بالا می رن و مژده دهواشون می کنه می گه دیگه جایی نمی برمتون! یه چش غره هم بهشون می ره.

رومینا هم ازدواج کرده دو تا بچه داره! کوچیکه رو با خودش آورده، بزرگه رو گفته ولش! خونه بمون مراقب خودت باش تا من بیام!

سحر تازه نامزد کرده. آخه هی می گه: باید برم...عجله دارم. فک می کنه ما نمی دونیم می خواد بپیچونه با بعضیا بره کافی شاپ!!!

همشون رفتن سر کار و زندگی خوبی دارن. یهو می گیم بریم یونی، تجدید خاطره شه و به دکتر ایگرگ و دکتر ایکس سلامی عرض کنیم. بعد می ریم تا جلوی ورودی و رامون نمی دن تو می گن باید کارت نیشون بدین!

از نظر اجتماعی هم خیلی خوب شدم. همه رو دوست دارم. نسبت به دیگران نمی تونم بی تفاوت باشم. به برتر از خودم حسادت نمی کنم  و سعی نمی کنم موفقیت هاشو بی ارزش جلوه بدم که حالش گرفته شه بگه همون جا هستی خوبه! کمکت کنم که چی؟!!! همین جوریشم کلی ادعا داری!

برای ضعیف تر از خودم هم (که قطعا وجود خارجی نداره) فقط به ترحم بسنده نمی کنم و با تمام وجود سعی می کنم بهش کمک کنم.

علم بسی پیشرفت کرده. زندگی راحت تر شده...باز هم پدر مادرا به بچه هاشون می گن: ما اگه امکانات شما رو داشتیم...! درمان خیلی از بیماری ها پیدا شده و دانشمندان برای افزایش طول عمر به نتایج جالبی رسیدن.

مامانم وختی می خواد از قدیما حرف بزنه، می گه وختی جیـــــــکو بچه بود ... !

یه ساز، به احتمال زیاد پیانو رو به صورت حرفه ای یاد گرفتم و برای دل خودم هنر می افشانم. برای خیلی از سوالای فلسفیم جواب علمی و قطعی پیدا کردم.

من باز هم از اینکه داریم به عید و سال 1400 خوشکل نزدیک می شیم، لذت می برم. مامانم سفارش می ده: امسال دیگه بزرگ شدی، آجیل هفت سینو به هم نزن! من مقاومت می کنم و طبق معمول بابام به دادم می رسه می گه بی خیال من درستش می کنم!

+ نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 17:55 توسط جیکو |

گلابتون بانو جون و اماسیس عزیز امر فرمودند در بازی وبلاگی تصور ده سال بعد شرکت کنم. من هم با کمال میل تصمیم دارم جواب سوالو بدم. اما امروز کلیییییی گرفتار بودم با حذف و اضافه! از طرفی احتمالا تا جمعه نیستم. با پست "بازی وبلاگی" برمی گردم!

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 16:47 توسط جیکو |

من از سوسک میــــــــــــــــــــــــــترسم! آره می ترسم! نه که فقط چندشم شه هااا! دارم اعتراف می کنم قلبم تا آستانه ایستادن می ره وقتی سوسک زنده ببینم. از مرده شم حالم به هم می خوره!

امشب نشسته بودم واس خودم و در تفکراتم غوطه ور بودم! بخوام جزئی وارد مساله شم داشتم به اس ام اس تبلیغاتی که به دستم رسید فکر می کردم: دانشگاه ... برای ترم جدید بدون کنکور دانشجو می پذیرد.

مونده بودم الان باید دلم واسه خودم بسوزه که برای ورود به دانشگاه یه ریزه تلاش کردم یا بگم من علم دوستم و کاری به این چیزا ندارم. حتی اگه به همه مدرک بدن هم مهم نیس! بعد همین جوری که داشتم فکر می کردم متوجه یه موجود عظیم الجثه کنار پنجره شدم! قیافه من بی دفاعو رو به روی یه سوسک گنده ی زشتِ قهوه ایِ موذی که شاخک های درازشو واسم تکون می داد تصور کنین! مطمئنم دچار یه حمله قلبی شدم چون حتی حس نداشتم فرار کنم!! لحظاتی بعد به یاد سحر و رومینا و مطی که توی خونه شون سوسک یافته بودن و اینقد جیغ کشیده بودن که صاحب خونه شون فکر کرده دزد اومده و ساعت 12 نیمه شب دویده پایین! از ذهنم گذشت جیغ بکشم! توجه کنین که اونا سه تا دختر گنده بودن و من یه جیکوی کوچک فقط!

اما خیلی سریع گفتم: وااااا جیکووووو! دیوونه شدی! جیغ دیگه چه صیغه ایه! باید خودت از پا درش بیاری! همچنان اون موجود زشت روبه روم واستاده بود و از تماشای رخ رنگ پریده من لذت می برد. دویدوم سمت اتاق خواب که جاروبرقی بیارم و بگیرمش اماااا چشتون روز بد نبینه! وختی برگشتم نبود! جارو برقی به دست نشستم روی صندلیم اطرافو پاییدم که هر وخت دیدمش اقدام کنم! شاید باورتون نشه که یک ساعت و ربع نشستم تا سر و کله اش پیدا شه! آخه می ترسیدم رفته باشه توی اتاق خواب بعد من برم بخوابم و اون بپره روی تختم! در اون صورت الان دیگه شما جیــــــکو نداشتین! عوضش یه سوسک قاتلِ بی رحم داشتین!

جووووووووونم واستون بگه ... بعد از آن دقایق زجر آور صدایی از زیر برگه هایی که کف هال ریخته بودم به گوش رسید. (شلخته نیستم! اِ می گم نیستم! برگه ها رو لازم داشتم باید جلو چشم می بودن!) و دیدم اون موجود بدقیافه از زیرشون در اومد و جست و خیز کنان به سمت آشپزخونه دوید. سرعتی هم داشتاااااا! جیکو بدو سوسکه بدو...مگه بهش رسیدم! تازه وختی خواستم جارو رو روشن کنم فهمیدم دو شاخه رو به برق نزدم! نکبت باز گم شد. سلاحمو همون جا گذاشتم و نا امیدانه رفتم سمت صندلی و می خواستم بشینم گریه کنم که دوباره پیداش شد ولی این بار هم دست خالی بودم. از سوسکه هم که نمی تونستم یه لحظه چش وردارم می ترسیدم مفقود شه! این شد که تا رفت جلو در خروجی، پریدم درو وا کردم که بره گم شه بیرون! رفت و من هنوز نفس راحتمو نکشیده بودم ... که دیدم یک عدد حاج خانوم واستاده رو به روم و لبخندی ملیح بر لب داره! هیییییی وای من! ساعت 12 نیمه شب این دیگه از کجا پیداش شد! منم با اون سر و وضع اشکی درو وا کرده بودم و یه سوسک گنده خارج شده بود!

حاج خانوم با تعجب فراوان به من می نگریست. سرم درد می کرد! تصمیم گرفتم بعد از یه سلام سریع درو ببندم! همین کارم کردم ولی فک می کنین چی کار کرد؟ آره دوستان عزیزم از پشت در: این پمپ یه صدای عجیبی می داد اومدم ببینم خراب نشده باشه! آخه اون بارم که خراب شد همین صدا رو می داد! خسته شدم به خدا اینقد بالا پایین رفتم! یه پا مکانیک شدم واسه خودم دخترم! این انبر و آچارو دستم می بینی؟؟؟؟؟؟ ................. نقطه چینو با هر چی دوس دارین پر کنین چون هر جمله ای که به ذهنتون برسه یا نرسه ایشون به زبون میاره!

هیچی دیگه دیدم اینجوری که زشته! درو وا کردمو واسش توضیح دادم و درد دلاشو شنفتم که رضایت داد بره بخوابه تا شاید ما هم بریم کپه مرگ را بگذاریم!

لازم به ذکر است فردا صبح زود باید برم از اون برگه ها یه کپی بگیرم و قبلی ها رو بندازم دور آخه سوسکی شدن.

بازم لازم به ذکر است برای خوانندگان جدید تر که حاج خانوم همسایه طبقه بالا و البته مدیر ساختمانمان که اندکی پرحرف می باشند، است! اگر تمایل به کسب اطلاعات بیشتر در مورد ایشون دارین مراجعه بفرمایین به ناهار امروزم بند حاج خانوم، حالتون جا بیاد.

پ.ن. بعد از دیدن یک برنامه حالم و سرم خوب شدند. موضوع برنامه ارزشمند بود، به احترام فردی که صحبت کرد، اسمشو توی همچین پست پرباری! نذاشتم.


برچسب‌ها: زندگی دانشجویی
+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 0:57 توسط جیکو |

جیکو عاااااااااااااشقه! عاااااااشق!

عاشق چی؟ عرض می کنم خدمتون. عاشق اون دختر خانومی که میره سر کنکور ارشد و گشنه اش میشه! ابتدا چن تا شکلات می خوره. سیر نمی شه! صدای قیژقیژ هنگام گشودن پوست شکلات ها حاکی از آمار بالای 7 الی 8 عدد بود!

 کلوچه ای که مراقبین به بچه ها عطا می کنن هم به دختر خانوم گل چشمک می زنه. اونم با سر وصدای فراوان باز می کنه و صد البته نوش جان!

اما بهش نمی چسبه...سروصدا یا کلوچه خدا عالمه!

آرامش به محیط برمی گرده. اما دیری نمی پایه...گشنگیه دیگه! کاریش نمی شه کرد! این بار ویفررررررر!!! در میاره...توجه نفرمودین چی شد! دوباره بخونین. آره خودشه! ویفر رو با اعتماد به نفس و لذت فراوان و رعایت اصول جویدن به اتمام می رسونه و در جواب نگاه تند بغل دستی لبخندی  به لطافت باران بهش تحویل می ده! مگه میشه عااااشق همچین دختر گلی نشد؟ نمی شه که!

همه منتظرن! منتظر اینکه ببینن بانو این بار چه خوراکیه لذیذی از آستین بیرون میاره! اما نه! این ویفره اذیت می کنه! گلوش خشک شده...سرفه پشت سرفه! یه وخت فک نکنین بلندااا! نه...رعایت اطرافیانو می کرد این عسیسه دل!

فقط در حدی که مراقب اون سالن بغلی با یه بطری آب معدنی اومدو گفت: آب کسی نمی خواد احیانا؟

دفترچه های دوم توزیع شده...همه منتظرن...انتظار بد دردیه! از دیوار صدا در میاد از دخمل گلمون نه! دیگه سیر شده! ناگهان تصمیم بزرگ خودشو می گیره...پا میشه و میییییییره...همه رو هم به خدا می سپره!!

یه وخت فک نکنین فقط جیکو بود که عاشخش شدااا! نه خیر! دل همرو برد این دختر!

چیه؟ چرا اونجوری نیگا می کنین؟ آهااااااااا کنکورو می گین؟ آزمایشی دادم بوخودااا! باید با سبک کنکور ارشد آشنا می شدم که سال بعد به حول و قوه ی الهی قبول شم دیگه!!

 


برچسب‌ها: زندگی دانشجویی, خاطرات
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 14:14 توسط جیکو |

امروز حس و حال طنز ندارم. نه اینکه حالم خوش نباشدها! خوبِ خوبم. چرا باید بد باشم؟ اصلا دنیا چه دارد که قادر باشد حال مرا بد کند؟ مگر چقدر زندگی کرده ام که از پا بیفتم؟ مشکلم چیست؟ جز همان مشکلات کودکانه که هر کودک محصل با آن دست به گریبان است؟ دوستانی دارم به خوبی شما. مهربان و صمیمی. گوش هایی شنوا. حقیقی ترین دوستان عمرم. آدمی است دیگر...گاهی در نشاط کامل نیز حوصله طنز ندارد.

امروز گذشته ام را مرور می کردم. رفتار اطرافیانم را به یاد می آوردم. حرفهایشان را. راستش را بخواهید کم نیستند افرادی که رفتارم را نمی پسندند. زودجوش و اجتماعی نیستم. کار خانه بلد نیستم. به نظر لوس می آیم. مادرم را نصیحت می کنند که این دختر است! باید کار یادش می دادی. زندگی فقط درس نیست! آینده اش در تحصیل خلاصه نشده! مودب است. مهربان است اما چه فایده! او قادر به چرخاندن یک زندگی نیست. راست می گویند. می دانم! به نظر مادرم هم پر بیراه نمی گویند. اما مادر است دیگر. چه می تواند بکند. مرا همین گونه که هستم می خواهد. دوستم دارد. از نظر آنها من هم مثل هر دختر دیگری باید تشکیل خانواده بدهم. اما چه کنم که در زندگی بایدی برای خود تعریف نکرده ام. دوست ندارم جوابشان را بدهم. رک گو نیستم. دلم نمی آید! اما جواب من این است: زندگیم را آن گونه که می خواهم می سازم! نه آن گونه که دیگران می خواهند. من طفلی بیش نیستم. همان کودک! بزرگ نشده ام. خودم نخواستم بزرگ شوم. می دانید چرا؟ دنیای بزرگترها برایم جذاب نیست. سخت است. زجرآور است. کلیشه دارد. باید و نباید دارد. محدودیت و قید و بند دارد. من همان دختر کوچولوی پدرم هستم. بزرگ نشده ام به آن معنی که دیگران مرا بزرگ بپندارند. آخر می دانید؟ دیگران برای بزرگ شدند تعاریف خاص خود را دارند. دخترهای کوچکشان را زود بزرگ می کنند! من مخالف بالغ شدن نیستم. تمام تلاشم رسیدن به بلوغ فکری است. موفق نشده ام. اما می توانم. ایمان دارم تلاشم بی نتیجه نخواهد ماند. حتی اگر نتیجه دلخواهم را نداشته باشد. حتی اگر تا آخر عمرم عاقل نشوم! مهم این است که در راه هدفم گام بردارم. برای من زندگی یعنی همین. مفهوم دیگری ندارد! از آنها حرف می زنم! پدر و مادرهایی که اعتقاد دارند بچه را نباید لوس کرد. نازش را نباید کشید! اینگونه کودک درست تربیت می شود. بزرگ می شود. می خواهم بپرسم بزرگ شدن به چه قیمتی؟ من لایق مقایسه شدن نیستم. نمی خواهم کسی را با خود مقایسه کنم. نمی گویم روش درست زندگی را برگزیده ام. اما تعریفی از زندگی خود دارم. شما هم داشته باشید. هر کسی آزاد است برای خود شیوه ای برگزیند.

مرا پدرم لوس کرد! طوری که گاهی مادرم مضطرب می شد! اعتقاد داشت محبت زیادی کار دستم می دهد. گمان می کرد اینگونه برای زندگی در اجتماع پرورش نخواهم یافت. نمی توانم آماده زندگی شوم. اما همراه خوبی بود. عقایدش فاصله چندانی با پدر نداشت. اگرچه مادر بود. باید مادری می کرد. حالا که فکر می کنم می بینم رفتارش مکمل رفتار پدرم بود.

نمی خواهم کسی را نقد کنم. حتی خودم را. اما به عنوان کودکی که به او زیاد توجه شد، به عنوان دخترکی که همیشه محبت در دسترسش بود می خواهم حرف بزنم. هر روشی ضعف ها و نقاط قوت خود را دارد. قبول دارم. مهر فراوان والدینم از من دختری حساس ساخت که زندگی در جامعه برایش آسان نبود. حریم امن خانه اش را می خواست. آغوش گرم پدر و مادر همه جا همراهش نبود. آمادگی و اول دبستان جذابیتی برایش نداشت. مدرسه را دوست داشت. عشقش درس خواندن بود. اما ... دور بودن از خانواده برایش اضطراب به همراه داشت. اشک می ریخت بی آن که بداند چرا! معلم مهربانی داشت. حضور او برایش دلگرمی به همراه داشت.

بزرگتر که شد راحت تر خود را کنترل می کرد. بی دلیل گریه نمی کرد. اما هم چنان حساس و زودرنج بود.

زمان متعادل می گذشت. حرکتش سریع نبود. یکنواخت بود و آرام. بی رحم نبود. تغییر آهسته و پیوسته سخت نبود.

زندگی به او یاد داد همه چیز آن طور که می خواهد نیست. رفتار همه مطابق میل او نیست. یاد گرفت باید به نظر همه احترام بگذارد. قوی تر شده بود، خودش حس می کرد.  وارد دانشگاه شد. یک محیط بزرگتر. این محیط دوست داشتنی خیلی چیزها یادش داد. تجربیات زیادی به دست آورد. همه اش شیرین نبود. نتیجه شان شیرین بود.

حال او سعی می کرد با دیگران خوب برخورد کند. نتیجه مهم نبود. دیگران آزادند هر طور دوست دارند جواب دهند. این را به مرور زمان آموخته بود. چشم و گوش بسته نبود آن گونه که دیگران در مورد کودکان این چنینی تصور می کنند. برای اعتقاداتش ارزش قائل بود. به سادگی کوتاه نمی آمد. به اصطلاح روانپزشک ها "نه" گفتن بلد بود...غرض تعریف از خود نیست می خواهم در مورد رفتار والدین و نقاط مثبت و منفی سخن بگویم. اینجا آزادم. تریبون خودم است. کسی نمی شناسدم. مراعات چیزی را نمی کنم. حرف دلم است. می خواهم بگویم رفتار والدینم را در مورد خود می پسندم. شاید کامل نبود. چون برایم سختی هایی به همراه داشت. هنوز هم تحمل رفتار نامناسبی که بی دلیل باشد برایم آسان نیست اما ...

کودکی که نیازهای عاطفی اش در خانه تامین شود هیچ وقت در جستجوی احساس نیست. گدایی محبت نمی کند. توان پای فشردن بر اصولی که برایش ارزشمندند دارد. این انرژی از سمت خانواده تامین می شود و چه کسی دلسوزتر از اعضای خانواده؟

می خواهم از کسانی که پدرم را محکوم می کنند سوال کنم: چه کسی بهتر از پدر ناز کشیدن بلد است؟ دختر اگر برای پدرش لوس نباشد برای که باشد؟ پدرم انتقاداتشان را نمی پذیرد. من هم نمی پذیرم.

با افرادی که این روش را نمی پسندند حرفی نیست. باید به نظرشان احترام گذاشت. حق دارند نپذیرند. همان حقی که من دارم. با پدر و مادرهایی صحبت می کنم که همچون پدر و مادر خودم می اندیشند. می خواهم بگویم: نگران نباشید! فرزندانتان برای زندگی در اجتماع ناشی بار نمی آیند. آنها را از محبت خود سیراب کنید بدون هیچ دغدغه ای. به آنها احساس امنیت دهید. به آنها بگویید که چقدر ارزشمندند برایتان. هر اپسیلون مهرتان، اعتماد به نفس می شود در وجودشان. می دانید چرا؟ جوابش را در خود یافته ام. فرزندی که از محبتتان تغذیه می کند هرگز به شما خیانت نخواهد کرد. نمی تواند. عذاب وجدان امانش را می برد اگر مطابق میلتان عمل نکند. نه اینکه برای خود عقیده نداشته باشد! او برای عقاید شما هم ارزش قائل می شود در کنار ارزش های خودش. سعی می کند تعادل برقرار کند بین خواسته های خودش و شما. دوستتان خواهد داشت همانگونه که شما! هیچ کس را به شما ترجیح نخواهد داد. مغرور است. از احساساتش حرف نمی زند. اما نتیجه در عملکردش موجود است. خاص ترین افراد در زندگیش شما خواهید بود. فریب نمی خورد. سست نمی شود در برابر محبت. او مهر واقعی را می شناسد. دیده است. با تمام وجود چشیده است. نمی خواهم بگویم سایر بچه ها اینگونه نیستند. هر کسی برای خود راهی می یابد. این هم یک راه است. من دوستش دارم شما را نمی دانم. نوشتم که گفته باشم. که در دلم نماند.

روزی استادی به من گفت: قدر پدرت را بدان. پدرم حضور داشت. چیزی نگفتم. سکوتم گفت: می دانم. پدرم شنید. آن استاد هم!

خانواده ام این جا را نمی خوانند. نمی شناسندش. اما برای دل خود می نویسم: مادرم! نگران نباش. نگرانی هایت را می فهمم. خوب می شناسم آرزوهایت را. نمی توانم همه خواسته هایت را پاسخگو باشم. خودت هم می دانی و پذیرفته ای. اولویت هایت را می شناسم. سعیم را می کنم. خیلی دور نیستیم.  تو هم مثل من به "باید" ی پایبند نیستی. نمی دانم شاید در این مورد تو از من تاثیر گرفته ای. شاید هم قبول نداشته باشی و برای حفظ روحیه ام وانمود می کنی که تحمل عقایدم سخت نیست. هر چه باشد من دوست دارم زندگیم را و آینده ام را آن گونه که می پسندم تعریف کنم. آن گونه که به نظرم درست می آید. اهداف کوتاه مدتم ثابت نیست. تغییر می کند هر از گاهی اما زندگی همواره برایم یک مفهوم دارد. هدف اصلی زندگیم را دوست دارم. تو هم دوست داری آن چه من دوست داشته باشم. می دانم.

اشتباهاتم کم نیست. با کمک شما و زمان یاد می گیرم راه درست زندگی کردن را. زمان هم معلم خوبی می شود گاهی. شاید اسمش تجربه است. نمی دانم! بیانم خوب نیست.

به شما نگفتم اما ... پشیمان بود. از حرفهایش. از انتقاداتش. به شما نگفت. به من گفت. گفت به کسی نگویم مشکل دخترکش را. نگفتم. خوشحال هم نشدم. می گفت چرا؟ او فقط 12 سالش است! چرا اینقدر زود؟ گفتم: او زود بزرگ شد. خواست خودت بود. بچگی نکرد. اجازه ندادی دوره کودکیش طولانی شود. طفولیت دوره جذابی است. زود از او گرفتی. دخترش را صدا زد: گفت می خواهم شبیه او شوی! من نمی خواستم. من الگو شدن بلد نیستم. هر کسی باید الگوی خود را تعریف کند. من لایق نبودم. گفتم : دوباره اشتباه نکن. او باید شبیه خودش باشد. من خودم هستم با همه ضعف هایم با همه بدی هایم. سعی می کنم خودم را دوست داشته باشم. به فرزندت یاد بده خودش را دوست داشته باشد. او را با خودش اشنا کن. محدودش نکن. به او بیاموز ارزش هایی برای خود تعریف کند. حیف اوست که مثل من شود. او می تواند خوب باشد. در توانش هست خوب بودن. این یک تعارف نبود. از صمیم قلبم گفتم. من خوب نیستم. اما اصرار دارم روش پدر و مادرم خوب بود. اگر من نتوانستم مشکل خودم است. راه برایم باز بود! امیدوارم فرزندان شما بتوانند.


برچسب‌ها: تراوشات ذهنی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 4:7 توسط جیکو |

روزی روزگاری جیکوی را احوالی بود بس خوش! روزها در پی هم بگذشتندی و زندگی روی کریه خویش را به او نمایاندی! جیکوی درصدد چاره برآمدی و دست به دامان پروردگار گشتی! که خداوندگارا! فک های مارا وسعتی بخش تا چار دندان کهولت به سادگی سر برآورند و عرصه بر دیگر دندان ها تنگ ننمایند! لیکن ایزد یکتا لبخندی بزد و مقاومت فرمود! جیکوی بخت برگشته تا صبح بر خویش بپیچید از درد عظیم لثه! چه ژلوفن ها که نثار حلقوم مبارک ننمود و چه فکرها که از سر نگذرانید! صبح هنگام لعنت بر نفس اماره فرو فرستاد که همی ندا در می داد به طبیب مراجعت و مروارید های تازه برآمده از جای برکن!

می خواستم تست کنم می تونم یه پاراگراف کتابت کنم یا نه! ولی چهار عدد دندان عقل بنده در تلاشن که بیان بیرون و نمی تونن! لثه هام مخصوصا پایین سمت راست خعلییییییییییی درد می کنه! دکتر نمی رم چون مطمئنم می گه بکش! من می ترسم! اینقد استقامت پیشه می کنم که خودشون درآن!! می دونم یا بقیه دندونام کج می شن یا فکم داغون میشه! با علم به همه اینا نمی رم دندونپزشکی!

به وب همه سر می زنم. چون مدتی نبودم و عقبم، طول می کشه ولی باید بخونم کامنت بذارم دیگه!

مامان دعوام کرد و منو از ژلوفن منع نمود و گفت: بااااااااید بریم دکتر. منم گفتم: نیمی یااااااااااام!  

گفتم نمی یام! یاد کودک همسایه مون افتادم! ربطشو اگه شما فهمیدین، منم فهمیدم! کودک که چه عرض کنم دو سه سال از من کوچیکتره! من ولی یاد بچگی هاش افتادم! سه چهار ساله بود و میومد خونه ما بازی! تهش دعوامون می شد و من می گفتم برو خونه خودتون! با جسارت خاصی می گفت : نُموخوام! می رف می شس رو تابمو پا نمی شد!!! بچه ای بودااااااا! هیییییی روزگار!

منتظر سرویس بودم که یه خانوم با عجله خودشو به دو تا دختر رسوند و با گویش فک کنم محلی که من چیزی ازش سر درنیاوردم و اضطراب خاصی چیزی ازشون پرسید. (البته از لحنش حدس زدم که جمله ش پرسشی بود!) نمی دونم چه اتفاقی واسش افتاده بود ولی چونه اش می لرزید. دخترا دستش انداختن و کلییییییی بهش خندیدن! خانومه لحظاتی بهشون خیره شد و وختی فهمید دارن مسخره اش می کنن رفت! دلم سوخت! خودم کم دپم! این صحنه ها رو هم باید ببینم!


برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 22:9 توسط جیکو |

سلام.

بی مقدمه می خوام بگم خیلی خسته م!

چقد سخته که امتحانات تموم شده باشه و فرصت استراحت نداشته باشی! آخه همه درسا پروژه داشتن! فردا هم باید آخریشو تحویل بدیم...امروزم یکی داشتیم. نکته جالب این که استاد هر دوی این درسا یه نفره ها! ولی پروژه ها رو تو یه روز تحویل نمی گیره!!!

------------------------------

خیلی وخته چیز خاصی نگفتماااا! هنوزم حرفی ندارم که بزنم! همیشه همینجوریم، یه دوره هایی از سال کم حرف می شم!

روزی که نوشتن توی این وبلاگو شروع کردم تصمیم داشتم هر چی دلم می خواد توش بنویسم! تا حدی رعایت کردم این اصلو ولی یه کم که گذشت با خودم گفتم هر کسی مشکلاتی داره واسه خودش، حالا کی حوصله داره دغدغه های بی اهمیت یه دختر دانشجو رو بخونه آخه! این شد که تصمیم گرفتم دلتنگی ها رو بی خیال شم! اما باز تا حدی موفق شدم!!!

سعی کردم از سوتی هایی که می دادم بنویسم! به چند دلیل:

1.      شاید لبخند بزنین!

2.      شاید لبخند بزنم!

3.      یاد بگیرم به اشتباهام بخندم.

4.      بفهمم چقد مشکلاتم جزئی هستن و زندگی شیرینه.

5.      بدونین خیلی رفتارای دیگران عمدی نیست و شاید مث جیکو خنگن و ازشون ناراحت نشین. مثلا اگه یه آشنا بهتون نیگا نکرد، به یاد جیکو بگین شاید آلزایمر تصویری داره و چهره ها رو یادش می ره!!!

نمی دونم کارم درست بود یا نه ولی خودم اونجوری نوشتنو بیشتر دوس داشتم! چند وخته حس نوشتن سوتی ندارم! راستشو بخواین اینقد کارام زیاد بوده و توی خودم بودم که کمتر اشتباهات خنده دار کردم! نمی دونم خوبه یا بد ولی واقعیته!

------------------------------

چقد بده از اطرافیان ناامید شدن!

اگه افرادی به اسم خونواده نبودن، آدم دیوونه می شداااااااااا! نمی شد؟!!   کم که می آورد!

هنوزم آدما رو دوس دارم ولی یه کم ازشون دلگیرم فقط همین!

اَه! اصلا گناه دیگران چیه! من با خودم درگیرم! نقطه


برچسب‌ها: تراوشات ذهنی
+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 20:39 توسط جیکو |

دوستای گلم سلام.

از اینکه حالمو پرسیدینو نگرانم شدین، صمیمانه سپاسگذارم. من خوبم. امیدوارم شما هم سالم و سرحال باشین.

یه مدتی سرم شلوغه و درگیرم...اکثر درسای این ترممون پروژه داشتن و با وجودیکه امتحانا تموم شده هنوز راحت نشدیم و باید روی پروژه ها کار کنیم. تعدادشون هم زیاده.

تازه پروژه پایانیم هم هست! برمی گردم. شاید تا آخر این ماه نبودنم طول بکشه...امیدوارم فراموشم نکنین.

کامنت های پر مهرتون هم گذاشتم که سر فرصت جواب بدم و تایید کنم.

تکرار می کنم: از همتون ممنونم و به داشتن دوستای خوبی مث شما افتخار می کنم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 20:13 توسط جیکو |

سلام دوستان!

به وب همه سر زدم و تمام سعیمو کردم که کامنت بذارم ولی توی اکثرشون موفق نشدم...بگم به خاطر سرعت کند اینترنت خیلی تکراریه نه؟! ولی حقیقته دیگه! امیدوارم منو ببخشین.

ما هم مشغول زندگی نمودن و درس خوندنیم. اگه از حالمون بپرسین، بد نیستیم. اندکی دلگیریم ولی خو مهم نیست فدای سرتون. زود خوب می شیم.  

یه وختایی خودمم نمی دونم واسه چی دلم گرفته!

کسی رو ناراحت کردم؟! کاری رو که نباید انجام می دادم انجام دادم؟ یا برعکس باید کاری می کردم و دست رو دست گذاشتم؟! اتفاق ناخوشایندی افتاده؟ زندگی رو دست کم گرفتم؟ کسی ناراحتم کرده؟! می تونستم ازین بهتر باشم و نیستم؟ زندگی رو زیادی سخت گرفتم؟ اشتباه کردم؟ کسی در موردم اشتباه کرده؟ یکی در مورد یکی دیگه اشتباه کرده؟!!! نمی دونم والا! شاید همش شایدم هیشکدوم!

الان به چی فکر کردین؟ راستشو بگین! فک کنم یه لحظه از ذهنتون گذشت که این جیکوهه قاطی کرده و سلول های مغزش از جوابش کردن!

سوژه های زیادی هست که میشه نوشت ولی امشب حسشو ندارم. ببخشید حالتونو به هم زدم. برم هر وخت خوب شدم بیام!

یه عالمه دوسِتون دارم...بای.

+ نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 0:44 توسط جیکو |

سلاااااااااااااااااام.

من بسی خوبم همه چی آرومه! امتحان دارم...پروژه دارم...آز الکترونیییییک دااااارم! ولی همه چی آروووومه!

حالا این وسط کار آقای برادر نبود که اونم اضافه شد!! چی کار کنم خووو! بخشی از پروژه شون مربوط به رشته کوفتیِ منه! انجام ندم؟؟؟ نمیشه که! یه جوریم کمک می خواد که هر آدمی هرچند مث من سنگدل کم میاره!!!

بریم سراغ همون یه روز یه جیکوهامون بهتره!

روزی روزگاری جیکوی احوال جسمی مناسبی نمی داشت! با خودش گفت کلاس همین طبقه بالاست که باشه! می خوام با آسانسور برم! (حالا دانشگاه به اون عظمت همش دو تا آسانسور داره که خیلی کم پیش میاد جفتشون سالم باشن!) گوشی اندر دستانش بود و با همون داداش مذکورش صحبت می نمود و می خندید. رفت تو و دکمه طبقه اولو فشرد! در آسانسور در حال بسته شدن بود که جیکوی متوجه استادی شد که در یک قدمیش بود و با سرعت و لبخند می خواست خودشو پرت کنه تو! ولی جیکو سریع تر عمل کرده بود و فرمان بسته شدن درو صادر نموده بود! به هر حال به خودش اومد و خواست درو وا کنه اما اشتباهی دکمه بسته شدن درو فشرد!! در نتیجه تلاش و کوشش مستمر استاد از اون سمت در یه لحظه وا شد ولی چون جیکو فتوا داده بود بسته شه، باز هم ... آسانسور بیچاره بد جوری تو دردسر افتاده بود! هی جیکو دستور می داد و استاد نقض می کرد!! و بالعکس. هیچ کدومتون اگه جای استاده بودین به این که دانشجویی بیمار اول صبحی بازیش گرفته شک می کردین؟ فک نکنم! به هر حال استاد موفق شد بیاد تو و یه لحظه بعد جیکو به طبقه اول رسید! اما قصه هنوز به سر نرسیده بود! استاد نگاهی تند بر جیکوی نمود که تاکنون چارستون بدنش در حال لرزیدنه! فقط خدا رو شکر از اساتید گروه خودمون نبود که اگر بود هم اکنون با خبر اخراج جیکو از دانشگاه یا مشروطی وی شایدم انصرافش مواجه بودین!

 

یه روزم یه کودک بخت برگشته ای به خونه جیکویی رفته بود و سعی داشت به محتویات کامپیوتر سرک بکشه. جیکوهه در حال نشون دادن تصویر یه خروس و چند تا جوجه به کودک که پسر بچه ای بود بازیگوش  گفت: این آقا خروسه و اینام بچه هاشن! پسرک لحظاتی به فکر فرو رفت و سپس با حالتی که انگار در حال حل نمودن معادله ای سنگینه گفت:  خروووسه؟؟ جیکو با اعتماد به نفس: بله جانم! پسربچه بعد از اینکه چند تا پلک زد: آخه مگه خروس بچه میاره؟! جیکو: هاا؟! نه! نه! من اشتباه کردم...راس می گیااا مرغ بچه میاره!

کودک: آهاااااااا! فمیدم ینی خروسه اینجا ازدباج کرده؟؟؟؟!!!

جیکو:

دیشب و امروز حالم خوب نبود نتونستم آپ کنم و به همتون سر بزنم. ببخشید دیر به دیر میام آخه آخر ترمه هر چی هم خونسرد باشم، مجبوووووورم بیشتر تلاش کنم.

 

 


برچسب‌ها: خاطرات, زندگی دانشجویی
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 22:23 توسط جیکو |

من آمده ام وای وای!

سلام  چگونه اید؟ فرضو بر این می ذارم که خعلی خوبین!

واااای! فردا آز الکترونیک دارم! شکنجه!

اصلا دانشگاه رفتن بعد از این همه تعطیلات شکنجه ست!

اینقد حرفام تو دلم موند و نتونستم بیام اینجا بگم که همش یادم رفت!

امروز تو تاکسی آقاهه واسه راننده تعریف می کرد که: ساختمونمون بچه های نادون داره...تا صبح نتونستم بخوابم. دوستاشونو میارن و پایین ساختمون حشیش می کشن و حرفای رکیک می زنن و اینا! 

 بعد من می گم ساختمونمون خیلی خوبه، شما میاین می گین: نه خیرم! حاج خانوم پرحرفه!!!

فردا واسه یه درسی ارائه داریم سر کلاس. من و سحر و رومینا. مطلبشو من داشتم، پاورپوینتو سحر زحمت کشید. اصلا فرصت نکردم تمرین کنم...ولی راستشو بخواین استرس ندارم! دیگه واسه امتحانام استرس ندارم.

نمی دونم اینا از آثار سال آخر بودنه یا پررویی من!

از اینکه ببینم اطرافیانم ناراحتن و مشکل دارن بی نهایت افسرده می شم و غصه می خورم! طوری که اگه کسی متوجه شه خیلی شگفت زده می شه! ولی از اینکه یه نفر با ساده لوحی و تکرار اشتباهاش واسه خودش مشکل درست کنه و بعدش بگه نمی دونم چرا این جوری می شه، حرصم می گیره... خو چرا یه کاری رو که می دونن واسشون دردسر می شه انجام می دن و انتظار دارن همه چیز خوب پیش بره آخه؟؟

دلم براتون خیلی تنگ شده، حرفم هم نمیاد...می خوام بیام وبتون.


برچسب‌ها: خاطرات, زندگی دانشجویی
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 19:24 توسط جیکو |

دوستای عزیزتر از جونم سلام. دیروز با کلی امید و آرزو اومدم که کامنتای نازنینتونو جواب بدم و همتونو یه دل سیر بخونم! ولی سرعت کند اینترنت اشکمو در آورد! بعد از یک ساعت تلاش بی وقفه فقط تونستم نظرهای دلگرم کنندتونو بخونم و به این نتیجه رسیدم که صبح شنبه از اینترنت دانشگاه استفاده کنم اما امروز هم اون ساعتایی که کلاس نداشتم قطع بود الانم سرعت پایینه توی word تایپ می کنم به این امید که بتونم آپ کنم.

دلم واستون خییییییلی تنگ شده...به زودی میام پیشتون. اولین فرصتی که پیش اومد.

کوثر جون (دختر شاغل) و مریم خانوم عزیز(من و مدادم) مرسی که یادتون بود دیروز باید برمی گشتم و هم چنین طی هفته پیش حسابی شرمندم کردین.

از همه دوستای مهربونم که با کامنتاشون منو شرمنده کردن ممنونم و عذرخواهی می کنم به خاطر تاخیرم توی جواب دادن.

صبا جون که همیشه به من لطف داره.

مامی نازنین جون، سارای(ماه زرد) مهربون، میس پیشی ملوسم و نفس عزیز.

آرویاس و داداش محمد ازینکه واسم دعا کردین ممنونم.

آنا مرسی به خاطر همدلیت...لمیای گل همدرد دوسِت دارم.

سارا جون، ذوست خوب من...جمعه دو ساعت بیشتر خوابیدم ولی حیف که نتونستم پیشتون بیام. در ضمن جیکو بدون اینکه کامنتاشو بخونه هم قراراش یادشه.

ریحانه جون منم امیدوارم موفق باشی.

فاااااااااااااااااافییییییییییییییی! هیچی تو که وظیفه ت بود! آیکون زبون!!

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 21:21 توسط جیکو |

سلام دوستای مهربونم.

اعتراف:  یه روز که دسترسی به اینترنت نداشته باشم، دلم واستون تنگ می شه به شدت!

شنیدین می گن بچه رو می خواین تنبیه کنین، یه کاری رو که دوس داره انجام بده، مانع شین؟

در پی فسردگی دو هفته پیشم که ناشی از تنبلی کردن بیش از حد بود و دلگرمی ها و انرژی مثبتی که واسم فرستادین، یه کم بهبود یافتم ولی هنوزم نمی تونم به برنامه ای که واسه خودم تعیین کردم برسم! این خیلی بده...چون این ترم دوره مهمی از زندگی منه! یه دوره کوتاست ولی اهمیتش زیاده...ازین رو تصمیم گرفتم خودمو تنبیه کنم! دو موردی که عااااشقشونمو می خوام از خودم بگیرم!

1.   وختی ساعتم زنگ زد و بیدار شدم، حق ندارم رو نیم ساعت بعد تنظیمش کنم و یه کم اضافه تر بخوابم! نمی دونین چقد اون نیم ساعت خواب اضافه رو دوس دارم!

2.   یه هفته مجاز نیستم وارد صفحه بلاگفا شم! این دیگه تنبیه نیست! شکنجه ست!!ولی فقط همین یه هفته تا یاد بگیرم با خودم شوخی نکنم!!

پس جیکو می ره و اگه مشکلی پیش نیومد، پنج شنبه (ته تهش جمعه) هفته بعد برمی گرده! جیکو رو از یاد نبرین و واسش دعا کنین.

اگه طی این یه هفته دختر خوبی شدم، به خودم جایزه می دم :

1.    جمعه صبح دو ساعت اضافه تر می خوابم!

2.    آرشیوتونو هم می خونم!

خب دیگه این یه قرارداد رسمیه با کلــی شاهد! باید اجرا شه.

به قول استادِ بزرگوار و نازنینم: "برای حسن ختام جلسه و رفع خستگی، عرض کنم خدمتتون که:"

یه روز یه جیکو می ره ازین مایع ظرف شویی ها می خره که زیرشون خوشبو کننده هوا داره! بعد از بوش خوشش میاد و می ذاره رو میز تحریرش و هی محکم نفس می کشه! فعلا هم قصد نداره ازون جا ورش داره!

یه روز یه جیکویه با کیف و چتر و یه مشما حاوی یه سری اثاثیه منزل، می ره سوپری! چن تا تخم مرغ و شیرکاکائو هم می خره، کیف پولشو در میاره و پول عمو سوپریِ مهربونو از توش میاره بیرون، کیف پولو با آرنجش می چسبونه به خودش و بقیه پولشو می گیره و با اجناسی که اضافه شده و همه اون قبلیا و بقیه پولی که تو دستشه، می خواد بره بیرون!! عمو سوپری: اول اونا رو جابه جا کن!! جیکو هم چنان تفکر می کنه که آقاهه چیو میگه جابه جا کن و به کیفش نگاه می کنه.

 که آقاهه ادامه می ده: اونو می گم(کیف پول) می ریزه هاااا! تازه بارونم هست خیس میشه! جیکو یه دنیا ازش تشکر می کنه، عموهه می ره پشت یخچالشو می گه عجله نکن، راحت باش! جیکو وسایلشو جمع می کنه و باز هم ازش به خاطر مهربونیش تشکر می کنه. در این که عموهه مهربون بوده شکی نیست ولی غیبت نباشه، جیکوهه هم خنگ بوده هااا!

اینقد از آدمایی که نسبت به دیگران بی تفاوت نیستن و آقایون و خانومایی که جیکوی دیگرانو مث بچه خودشون می دونن خوشم میااااد!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 20:59 توسط جیکو |

یه بار سوتی دادیم و سکوت اختیار کردیم!

دوستان به دلیل ضایع شدن های پی در پی!! تصمیم داشتم از آخریش حرفی به میان نیارم!

ولی مث اینکه قسمت نبود! آخه فافی نوشتش!! دوست داشتین برین بخونین تا بیشتر با روحیات و خلقیات جیکو و فافی آشنا شین

تازه آخر کلاس هم من اضافه می کنم چی شد!!

دیگه کلاس رو به اتمام بود که استاد اومد! نگاهی به مدار بخت برگشته انداخت و دستی بر سر ترانزیستور کشید! در پی سوزیدن دست مبارک فرمود: این که سوخته! ولتاژو تا ۳۲ ولت بردین! معلومه که می سوزه

بیاین اینو بذارین جاش!

ما هم اومدیم از تجربیات تلخ گذشته پند بگرفته و کارمون رو روی حساب کتاب جلو ببریم! قبل ازینکه از ترانزیستور استفاده کنیم تستش کردیم و دیدیم خرابه! گفتیم: استاااااااد! اینم سوخته!

استاد ترانزیستورو ازمون گرفت و گفت: خیلی خب! بسه هر چی کار کردین برین! خلاصه باید ترانزیستوری واسه گروه بعد هم باقی بمونه دیگه!

ما: استاد باور کنین این یکیو دیگه ما نسوزوندیم!! ما بی گناهیم

استاد: آره...باشه می دونم شما نسوزوندین(با لحن آره جون خودتون بخونینش!)

ما: استاااد! ما فقط همون یکیو سوزوندیم! استاد در حال نمره دادن به کارمون فقط سری تکون داد!

تو دلش هم گفت: می خواین گم شین، راهش ازون وره!!

چاره ای جز گم شدن نبود! می خوام چند تا ترانزیستور بخرم واسش ببرم!

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 7:34 توسط جیکو |

سلام

دوست جونی های مهربونم چطورین؟ من که یه ساعت پیش از ولایت برگشتم و خووووووووووبِ خوبم!

حاج خانوم می گه  قبل از بیست و دوم، چهار بار اومدن تورو سر بشمرن نبودی!!! گفتم عیب نداره، شهر خودمون منو سرشمریده بودن و از قلم نیفتادم!

گفت: همش می پرسیدن چه ساعتایی هست ما بیایم؟؟ منم گفتم دقیقا که نمی دونم! ولی یه وقتایی هست!!! هی بهشون گفتم که یه دانشجویی ولی اصرااااار داشتن که باشی و جوابشونو بدی!

ناخود آگاه یاد تارا افتادم که می گفت خونه ی ما نیومدن!

بچه ها یه سوال!

من تو زندگی واقعی از پشت سر دیگران حرف زدن بدم میاد و می دونم کار خیلییی زشتیه! ولی این جا بدون اینکه از کسی اسمی ببرم بعضی سوتی های خنده دارشونو به عنوان خاطره می نویسم! به نظرتون کار غیراخلاقییه؟؟

هنوز که جواب ندادین از فرصت استفاده کنم و اونایی که الان تو ذهنمه بنویسم تا بعد ببینم نتیجه نظر خواهی چی میشه!!

جیکو رفته تو بوفه و آقاهه اصن حواسش به اطراف نیست و از قضا اون روز صبح خیییلی هم خوشحاله! به دختری که جلوی جیکویه می گه چی می خوای دخترم؟ اونم در حال جواب دادنه...هنوز حرف دختره تموم نشده که آقاهه سرشو می ندازه پایین و با صدای بلند می خونه : کمرباریییک من... دختره خجالت می کشه و سرشو می ندازه پایین. جیکو هم به صورت غیرارادی روشو می کنه اونور و یه عده پسر می بینه که لبشونو می گزن!! جیکو می ترسه که خندش بگیره...به موبایلش نگاهی می ندازه و خودشو سرگرم می کنه. آقاهه به خودش میاد و زیردستشو صدا می زنه: حمییییییییید ...! و صحنه رو ترک می کنه.

جیکو مجبوره تو دانشگاه ناهار بخوره و می ره که ساندویچ بگیره...یه دختره هم سفارش ساندویچ داده...خانومه واسش میاره و می گه: چیز دیگه ای لازم ندارین؟ دختره می گه: یه سس هم بدین بی زحمت...خانومه سسو میاره و می گه: نوشیدنی چطور؟ دختره می گه: یه نوشابه هم بدین. خانومه: نوشابه نداریم. دختره: خب دوغ بدین... خانومه: امممم دوغم تموم شده. دختره: دلستر؟ خانومه: اونم نداریم. دختره: خو آب! چی داریییین پس؟؟!!

خانومه توی یخچالو نگاه می کنه و خندش می گیره و سرشو تکون می ده...دختره با لبخند حساب می کنه و می ره.  جیکو به سختی خندشو قورت می ده!!

مرسی که پست قبلو خوندین و بهم آرامش دادین. وضع درس خوندنم رو به بهبوده.

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 20:26 توسط جیکو |